چشمانم ابریست و دلم بارانی...
ولی یک بهار خنده رویِ لب هایم نشسته،
تا تو نگران دلتنگی های من نباشی!
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩٠
تولد یعنی آغاز هرچه خوبی،
و روز تولد تو برای من یعنی روزی مقدس و پاک، یعنی آغاز بودنت.
بهتر از تمام عیدهایی که تمام آدم های زمین می توانند جشن بگیرند،
بهتر از اولین روز سال و یا بلندترین شبش.
و تو ...
لطیف تر از اولین باران بهاری و شکوفه های سپیدش،
مهربان تر از گرمایی دلچسب و یا خنکای یک نسیم در ظهر یک تابستان،
تازه تر از جنگلی سبز،
آبی تر از آسمان یا دریایی بی کران،
و...
و محکم تر از کوهی استوار...
تو خوبِ خوبِ منی...
تولدت مبارک بهترینِ بهترینِ من!
می بینی، این من نیست که بی وفا شده است...
من همانم که می شناختی، عاشق پیشه و تنها!
دنیامان ولی عوض شده...
دنیای من دیگر به آن زیبایی و آرامی نیست و دنیای تو بزرگ و بزرگ تر
می شود!
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ٦:٤۸ ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٩
درست که چشمانت مثل شب سیاهند
ولی میان ماهی می درخشند که مدتی است در آسمان نمی تابد
درست که دستانت مثل برف سفیدند
اما گرمای خورشیدی را با خود دارند که پشت ابرها زندانی شده است
دلم شور می زند
برای سروی که حصاری سخت به دورش کشیده اند
برای رنگین کمانی که دود آتش دشت های سبز خط خطی اش کرده
برای چشم های منتظر که امید را از آن ها گرفته اند
دلم شور می زند
برای سوسوی چشمانت
برای گرمی دست هایت
بزن باران، آتش درونم را زودتر خاموش کن...
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ۱٠:٢٢ ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
بیا...
اینک من از اوج گذشته ام...
از اوج گذشته ام و در حال فرودی دردناکم.
از هر منزلگاه که می گذرم، جرقه ی خاطره ی عبور اول را دوباره می بینم،
من هستم، راه هست، خاطره ها هستند، اما تو نیستی.
شاید قرار بود به قله دل ببندی و دیگر همراه من نباشی،
شاید یک جفت بال برای هر دویمان کافی نبود و تو تنها رفتی،
شاید هم، ایستاده ای به تماشای قدم های من که پایین می روند،
و من، کوچک و کوچک تر می شوم، تنها و تنها تر می شویم،
شاید قرار است وقتی دلی برایمان نماند (دلتنگ تر شدیم) بیایی...
بیا...
خاطره ها را بردار و بیا...
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ۱۱:٢۸ ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٩
گاهی انتظار رنگ می بازد...
امید به اینکه همه چیز رو به راه شود، آرزوی محال می شود.
مثل یک زندانی که در حبس ابد باشد و هر روز به جای شمردن روزهای باقیمانده،
روزهای سپری شده را بشمارد...
روزهای آخر سال، یا روزهای نزدیک به روز تولد، یک جور شمارش معکوس آغاز می شود
ولی امسال انگار تمامی ندارد
دقیقاً همین است...
شاید 90 شروع شود، ولی 89 تمامی ندارد!
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ۱۱:٤۱ ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
خیلی وقته که ننوشتم... یادم رفته!
بعضی وقتا یه بار از رو دوشت برداشته میشه،
نمیدونی کارت رو درست انجام دادی یا نه! ولی اینقدر که اون بار سنگین بوده،
یه نفس راحت می کشی، انگار تو این مدت یه چیزی نمیذاشته نفس بکشی...
بعدش خیلی بی دلیل خوشحالی و حالت خوبه... لبات خود به خود می خنده...
نگاهت شادِ شاد میشه...
تو رو نمی دونم، ولی من الآن حالم دقیقاً اینطوریه...
تا به امروز هیچگاه این چنین آرزو نکرده بودم که ای کاش در کنارت بودم...
صدای نفس های بریده ات مرا به گریه انداخته بود...
نا امیدی ات قلبم را به درد می آورد...
تب چشمانم را می سوزاند...
از خودم متنفرم که نمی توانم حتی دستت را در دست بگیرم و کمی آرامت کنم...
ببخش مرا... هر چند بخشودنی نیست...
روزها می رسند و می گذرند
زود می رسند، دیر می گذرند و زود می روند
خستگی تمام تنم را عاجز کرده
وقتی برف حسرت می بارد بر تمام امیدهایت، خسته و دلسرد می شوی
و تازه اگر برف ها آب شوند امیدهای یخ زده را به خاطر می آوری
و اگر... زنده باشند، باز هم فقط امیدند که شاید روزی به حقیقت برسند
تا تو هستی، غم سردی بادهای پاییزی را نمی خورم...
دیگر غصه ای نیست از رنگ پریده ی درخت ها...
مرا چه نیازی به آفتابی که نورش هست و گرمایش نیست؟!
تا تو هستی، من مانند روزهای شیرین بهار می خندم...
تو هستی...پس دیگه دلیلی برای حضور غصه نیست!
دلم در هوای تو پر می زند ، ولی هوای تو دور است
آنقدر دور که نفس کشیدن سخت می شود و دلتنگی آسان و ساده
بغض عادت شیرینی شده، وقتی نزدیکی از شادی و وقتی دوری از غربت
اینجا همه غریبه اند، غریبه هایی با خنده هایی از سر نادانی
خنده هایی ترسناک بر روی لب هایی بر روی نقاب
نقاب هایی که شب ها هم روی صورت هاست
شب هایی که سرد و تاریک است و بی ستاره
ستاره هایی که قهر کرده اند از آدم های زمین
زمینی که دیگر باران هم بر آن نمی بارد
بارانی که مرا یاد هوای تو می اندازد
هوایی که دلم در آن پر می زند ولی هوای تو دور است...
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ٧:٥٤ ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸٩
خیلی سخته وقتی من هستم تو نیستی،
وقتی تو هستی من نیستم.
وقتی یه فرصت کوچیک رو هم از دست می دم،
دلم خیلی می گیره.
تو این روزهای تنهایی
تو این شب های بی خوابی
پر از بغضم، پر از گریه
تو این کوچه ی پژمرده
پر از رنگ های پریده
تو این ساعتی که مرده
نه طاقت مونده، نه فرصت
فقط حسرت، فقط حسرت
واسه موج های بیداری
واسه ابرهای پاییزی
دیگه خسته ام ازین حرف های تکراری
تموم لحظه هام خالی
همش آوای دلگیری که می شناسی
پر از بغضم، پر از گریه...
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ۱٢:٠٢ ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
سلام
مدت هاست به وبلاگ سر نزده بودم ، خیلی وقته دیگه نمی نویسم
حتی وقتی جمله ها می خوان که بنویسمشون مقاومت می کنم و اون ها هم
قهر می کنن و می رن.
کامنت های جالبی دیدم...
شخصی به نام بی نام! و یا کسی به اسم پوچ! و یا من!
من خودم نوشته های گنگ رو دوست دارم، که معلوم نیست عشقه یا عرفان!
نوشته هایی که کلی هستن خیلی خوندنشون لذت بخشه،
فکر می کنم دلیلش اینه که می تونی احساس خودت رو لا به لای اون کلمات
پیدا کنی...
سعی می کنم ازین به بعد جمله ها رو پس نزنم.
شاید دوباره با کلمات آشتی کردم و شاید اونا هم دیگه نرفتن.
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ۱۱:۱٤ ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
همیشه منتظرت می مانم...
تا وقتی ستاره ها درآسمان چشمک می زنند، یا نه...
حتی اگر ستاره ها چشم بستند، باز هم چشمم به راه است.
منتظرت هستم...
تا وقتی ابرها سرگردانند در آسمان آبی، یا نه...
حتی اگر ابرها آغوش معشوقشان را یافتند، جز در کتار تو آرام ندارم.
انتظارت را می کشم...
تا وقتی کوه ها همچنان پا برجا ایستاده اند، یا نه...
حتی اگر کوه ها به زانو درآمدند، در انتهای کوچه ی دلتنگیهامان تکیه بر دیوار تنهایی ایستاده ام.
منتظرم... منتظر تو...
تا وقتی دنیایی هست،آسمانی و افلاکی،دریایی هست و جنگلی، یا نه...
حتی اگر این دنیا به آخر رسید، من باز هم می دانم که میایی...
بالاخره می آیی و دستم را می گیری و مرا با خودت می بری..
همانجایی که همیشه آنجایی...
همانجا که دلم همیشه آنجاست...
دوستت دارم...
نه تا وقتی که زنده ام...
تا وقتی که ذره ای از من باقیست...
تا اثری از ستاره ی پستم هست...
ستاره ای که فدایت کردم و هر روز ستاره ی بوسه ای سراغ تو می فرستد...
عزیزترینم ،ببخش مرا...
تمام این روزهای اخیری که دارن می گذرن دارم به یک چیز فکر می کنم
به اینکه من دارم می رم... بی تو...
برام این یه کابوس بزرگه، نمی دونم این دو هفته چطور می گذرن؟
می دونم به اندازه ی قرنی طولانی خواهند شد برای اینکه منو زیر بار بی تویی
بارها و بارها شکنجه بدن...
تحمل حتی یک لحظه بی تو سخت و دردناکه...
تمام این چند روز وقتی به اون دو هفته ی پر از خصم فکر می کنم اشک ها یاد
باریدن می افتند.
نمی دونم این کجای فلسفه ی عشقه که من که ادعای عشقی به این بزرگی دارم
دو هفته ی تموم بذارم و برم...
نمی دونم شب های بی ستاره رو چطور بگذرونم...
نمی دونم تو، این روز ها و شب ها رو بدون من چطور می گذرونی...
نگرانم... خیلی نگرانم... بیشتر از هر وقت دیگه ای توی تمام این مدت شیرینی که
گذشته... آره شیرین... هیچ وقت نذاشتی طعم تلخ بی تو بودن رو بچشم ،حالا من
مثل یه ابلیس دارم می رم....
نمی دونم آیا می تونم یک لحظه هم ازت غافل شم یا نه! من که مطمئنم نمی تونم...
تک تک لحظه های من مال توان...
چه باشم و چه نباشم...
دوستت دارم...
ببخش مرا...
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ۱٠:۳٦ ق.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸٧
قفسی می سازم، بی در
همه از جنس سکوت
منتظر می مانم به صدای نفست
شاید که فرو ریزد...
خواب را می گویم
به سراغم آید
که به رویا شاید
فرصتی باشد
سر انگشتان نازت را ببوسم
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ٩:٥٢ ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸٧
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
نویسنده :
ستارهی سرخ - ساعت ٥:٥٩ ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸٧
به زودی خواهی رفت. همان شمع به همین زودی ها خاموش می شود. و من دیگر هیچ کدام از ...
سخت است. نوشتن از تمام شدن ها ، نوشتن از رفتنت... فقط چند روز دیگر...
نمی دانم تا چند روز دیگرش مرا به خاطر خواهی داشت.
دلم خیلی گرفته...
کاش آغوشت باز بود به رویم...
حداقل برای خداحافظی...
دلم می خواهد یک بار دیگر هم جراتش را پیدا کنم و بگویم دوستت دارم... ببخش مرا...
نابود شده ام....
دیگر چیزی از من جز تو نمانده است...
مرا تا ابد حفظ کن...
مواظبم باش...
حواست باشد یک ستاره ای...
ستاره ای از شاخه ی مبارک زیتون...
می بوسمت...هرشب از راه های دور...
← صفحه بعد